|
فکر کنم برای اینکه این وبلاگ بسته نشه هر از چند گاهی آپش کنم.
نه ، نه، نه اين هزار مرتبه گفتم : - نه ديگر توان نمانده - توانائي ، در بند بند من از تاب رفته است. شب با تمام وحشت خود خواب رفته است. و در تمام اين شب تاريك ، تاريك ، چون تفاهم من ، - با تو ! انسان ، افسانه مكرر اندوه و رنج را تكرار مي كند. گفتي : (( اميدهاست ، در نااميد بودن من )) - اما ، اين ابر تيره را سرباريدن . انسان به جاي آب ، هرم سراب سوخته مي نوشد. گلهاي نوشكفته ، اين لاله هاي سرخ ، گل نيست خون رسته زخاك است. باور كن اعتماد ، از قلبهاي كال بار رحيل بسته و مهرباني ما را ، خشم و تنفر افزون ، از ياد برده است . باور نمي كني ؟ كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است .
سلام دوستای گلم. دیگه وقتشه این پنجره باید بسته بشه . هیچ دلیلی برای ادامه اش ندارم. من نمی خواهم کسی رو ناراحت کنم.چون خودم دوست نداشتم کسی بگه دارم میرم و خداحافظی کنه. به اونهایی که هنوز دلشون میخواهد دوست های خوب باشیم دوستهای واقعی و صمیمی قول میدم که تا چند روز دیگه که حالم بهتر بشه یه وبلاگ دیگه بسازم ولی این دفتر بسته شده. ادامه این دفتر غیر ممکنه. دفتر جدیدی براتون باز میکنم با فکر های جدیدو دعا کنید حال خوب تر. بهتون سر می زنم بی خبرم نذارین.
افسوس برآن عمر گرامی که هدر شد آن معبد رویایی من زیر و زبر شد دردا که تو مرد سفر عشق نبودی افسوس دل غافل من بی خبر شد روزی که دل عاشق من تازه نفس بود در چشم من از هر دو جهان عشق تو بس بود حسرت به کف آورد و به خورشید نظر داشت بیچاره عقابی که گرفتار قفس بود سلام ای چلچراغ قطره های اشک نومیدی سلام ای غم که جای تنگ این دل را پسندیدی بیا تا پربگیرد از دل من جغد این کابوس بیا و درکتاب خاطرات من بخوان افسوس
باران همه شب سرشک غم ریزان است شب مضطرب از وای شباویزان است چیزی به سحر نمانده برخیــز که صبح در مطلع لبخنــــــــد سحر خیزان است
همچو گیسوی بلند تو شبی می باید تا بگویم که دلم از تو چه ها می خواهد ... هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
اگر روم ز پیش فتنه ها بر انگیــــزد ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد وگر به رهگذری یکدم از وفـــــاداری چو گرد در پیش افتم چو باد بگریزد وگر کنم طلب نیم بوسه صدافسوس ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد من آن فریب که در نرگس تو میبینم بس آب روی که با خاک ره برآمیزد فراز وشیب بیابان عشق دام بلاست کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
ساده با تو حرف می زنم مثل آب با درخت مثل نور با گیاه مثل شب نورد خسته اي با نگاه ماه ساده با تو حرف مي زنم ناگهان مرا چرا چنين به ناكجا كشانده اند؟! كيست اين كه خيره مانده اين چنين مات و مضطرب در نگاه من ؟ ....... من دلم گرفته است هر چه مي روم نمي رسم رد پاي دوست كوچه باغ عشق سايبان زندگي كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا آسان بودن دشوار است آسانم کن خداوندا كلام تو بودن دشوار است بارانم كن خدايا خداوندا آن نيستم كه بايد آنم كن
در اين اتاق كوچك هر گاه من نگاه تو را شعر مي كنم نوري به تار و پود هوا رنگ مي زند از تاج آفتاب خدا زرنگارتر در اين اتاق دلگير وقتي كه من لبالب اين صبح تلخ را با ياد وعده هاي تو سر مي كشم – صبور - دانم كه در جهان نفشانده ست دست عشق در كام كس شرابي از اين خوشگوار تر ! اي خفته بر پرند سبكبال بي خيال ! در اين اتاق در هم دستي تمام خواهش قلبي تمام عشق چشمي تمام شوق تماشا شبهاي انتظار تو را صبح مي كنند تا پركشند سوي تو و بوسه هاي تو هر روز از نسيم سحر بي قرار تر ديوانگي است - دانم - ديوانگي كه بخت از سوي تو نويد اميدي نمي دهد. در اين اتاق غمگين اما من هر نفس به مهر تو اميدوارتر ! يك روز - بيگمان- خواهد رسد دمي كه برآيم برآسمان - ((كاي آفريدگار! در اين اتاق كوچك در اين دل شكسته نا استوار آه عشقي است از بناي جهان استوارتر !))
و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند...
ديدم او را آه بعد از بيست سال گفتم : اين خود اوست ، يا نه ، ديگري است چيزكي از او در او بود و نبود گفتم اين زن اوست ؟ يعني آن پري است ؟ هردوتن دزديده و حيران نگاه سوي هم كرديم و حيرانتر شديم هر دو شايد با گذشت زندگي در كف باد خزان پرپر شديم از فروشنده كتابي را خريد بعد از آن آهنگ رفتن ساز كرد خواست تا بيرون رود بي اعتنا دست من در را برايش باز كرد عمر من بود او كه از پيشم گذشت رفت و در انبوه مردم گم شد او باز هم مضمون شعري تازه گشت باز هم افسانه مردم شد او
به ديدارم بيا هر شب در اين تنهائي تنها و تاريك خدا مانند ، دلم تنگ است . بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند . شبم را روز كن در زيرسرپوش سياهيها دلم تنگ است . بيا بنگر ، چه غمگين و غريبانه در اين ايوان سرپوشيده، وين تالاب مالامال دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهيها واين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي . ... شب افتاده است و من تنها و تاريكم و در ايوان و در تالاب من ديريست درخوابند پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي بيا اي مهربان با من ! بيا اي ياد مهتابي !
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید تو هم ای دل زمن گم شو که آن دلدار می آید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او زشادی عار می آید مسلمانان مسلمانان مسلمانی زسر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید برو ای شکر کین نعمت زحد شکر بیرون شد نخواهم صبر گرچه او گهی هم کار می آید روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد علمهاتان نگون گردد که آن بسیار می آید در و دیوار این سینه همی درد زانبوهی که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید. سلام دوستای عزیزم. من یه مدت (شاید حدود یه ماه ) نمی تونم بیام و آپ کنم و احتمالا" بهتون هم نمی تونم سربزنم . چون یه گرفتاری دارم برای حل شدنش هم واقعا" به دعاتون احتیاج دارم. این شبها منو فراموش نکنید. پس تا بعد یا حق ... راستی وقت داشتید نمایشگاه قرآن برید خیلی قشنگه. این هم چند تا عکس از آثار هنری در نمایشگاه...
((هرگاه روزی ای از جانب من برایت آمد به کمی آن منگر : بلکه ببین چه مقامی برایت فرستاده است. )) ((هرگاه برایت گرفتاری پیش آمد به بندگانم شکایت مکن همانگونه که من هنگام بالا آمدن بدی ها و زشتی های تو به فرشتگانم شکایت نمی کنم.))
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت کار چراغ خلوتیــــــــان باز در گرفت آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت وین پیر سالخورده جوانـی ز سرگرفت آن عشوه داد عشــق که مفتـی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از این عبارت شیرین دلفریب گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت بار غمی که خاطر ماخسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت هر حوروش که برمه و خور حسن می فروخت چون تو در آمدی پی کار دگر گرفت زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت حافظ تواین دعا ز که آموختی که یار تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت حلول ماه مبارک رمضان مبارک . دعا یادتون نره...
بيا كه در غــــم عشقت مشوشم بي تو بيا ببين كه درين غم چه ناخوشم بي تو شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار چو روز گردد گويي در آتشــــــــــم بي تو دمي تو شربت وصلــــــــم نداده اي جانا هميشه زهر فراقت همي چشم بي تو اگر تو با من مسكين چنين كني جانا دوپايم از دو جهان نيز در كشم بي تو پيام دادم و گفتــــــم بيا خوشم ميــــــــدار جواب دادي و گفتي كه من خوشم بي تو
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریاد رسی می آید.
و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو ...
ديروز نبودي ! فردا كجايي ؟ نه تو ميداني و نه من امروز به تو سلام مي گويم جوابم را مي خواهم
هميشه اين تويي كه مي روي هميشه اين منم كه مي مانم
من به دنبال فضايي مي گردم لب بامي سركوهي دل صحرايي كه در آنجا نفسي تازه كنم. آه ! مي خواهم فرياد بلندي بكشم كه صدايم به شما هم برسد !
دل من همــی داد گفتـی گواهـی که باشد مرا روزی از تو جدائی ولی هرچه خواهد رسیدن به مردم برآن دل دهد هر زمانی گواهـــــی من این روزرا داشتم چشم ازین غم نبودســـت با روز من روشنائــی جدائی گمان برده بودم ولیکـــن نه چندان که یکسو نهی آشنائی به جرم چه راندی مرا از بر خود گناهــــم نبودست جـــز بیگناهـی بدین زودی از من چرا سیرگشتی نـگارا بدین زود سیــری چرائـــی که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا اینهمه بیوفائی ســپردم به تــو دل نداسته بودم بدینگونه مایل به جور و جفائی دریغا دریغا که آگـه نـــبودم که تو بیوفا در جفا تا کجائی همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشائی نگارا من از آزمایش بهایـــم مرا باش تا بیش ازاین آزمائی مرا خار داری و بیقدر خواهی نگر تا بدین خو که هستی نپائی
به قفل بيهوده خشم مي ورزي به قفل بيهوده خشم مي ورزي درهاي همه زندانها از درون باز مي شود. (رافائل آلبرتي)
اگرچيزي رادوست داريد آنرا آزاد كنيد اگر به سراغ شما بازگشت تازه آن وقت است كه به شما تعلق دارد. اگر هم كه به سراغتان بازنگشت بايد اين حقيقت را دريابيد كه هرگز به شما تعلق نداشته است.
هركه را شكيبائي نرهاند بي تابي اش تباه گرداند. |
About
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است ... Archivesاردیبهشت 1385دی 1384 Links
کلبه خانوم کوچولو |